تبليغاتX
سینوس

سینوس

I want to cry

چقدر این روزا فکر و مشغله امونمو بریده

ولی یه سری خاطره هیجوقت فراموشم نمیشه

حتی بعد از جهار سال!!!

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

+ نوشته شده در 87/02/31ساعت 18:38 توسط حامد |

شهر خفقان گرفته بود٬ هیچکس نفسش در نمی آمد٬ همه از هم می ترسیدند٬ بچه ها

از معلمینشان٬ خانواده ها از کسانشان٬ معلمین از فراشها٬ فراشها از سلمانی و دلاک

همه از خودشان می ترسیدند٬ از سایه شان باک داشتند٬ همه جا٬ در خانه٬ در اداره٬

در مسجد٬ پشت ترازو٬ در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را دنبال خودشان

می دانستند.

مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغهای شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علنا

بگوید که فلان چیز بد است٬ مگر می شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد!!!

                                                                                   ((چشمهایش)) بزرگ علوی

همین دیروز بود که برای یه کاری رفتم به یکی از بانکهای شهر ٬ وقتی وارد شدم با صف

عریض و طویل ۱۴ ٬ ۱۵ نفره ای مواجه شدم ٬ ولی خوب چاره ای نبود و باید کارم رو انجام

می دادم . رفتم و طبق معمول آخر صف ایستادم و بعد از من هم چند نفری اومدند و پشت

سر من ایستادند. طبق عادتی که داشتم یه نگاه به نفر جلویی و همینطور یه نگاهی به

نفر عقبی انداختم تا بتونم با یکیشون سر صحبت رو باز کنم تا حوصلم تو این مدت سر نره!

نفر جلویی مرد میانسالی بود٬ قدی کوتاه و فربه می نمود٬ ریش و سبیل رو از ته تراشیده و

لباس نسبتا مرتبی پوشیده بود ! پرسیدم شما می خواین قبض بدید ؟ یه نگاهی کرد و گفت:

چطور ؟ گفتم آخه قبض ها رو می شه با کارت عابر بانک پرداخت کرد ! می خواستم بگم

اگه کارتون اینه معطل نشید واز اون طریق اقدام کنید ٫ گفت نه پسرم می خوام وام بدم !

وام چی ؟ و خلاصه دره دلش باز شد و از روزگارو گرونی و بیکاری پسرش و دانشگاه دخترش

و اینکه اون زمونا وضع مملکت خیلی خوب بود و ما قدرشو ندونستیم ! از اعتیاد و اینکه باید

حقمونو از اینا بگیریم حتی به زور !!!

مردی که پشت سر من ایستاده بود ٬ مرد جوانی بود که بوی ادوکلن اوپنش و شلوار جین آبی

کمرنگش جلب توجه می کرد و تو این مدت فقط به حرفای ما گوش می داد !

بعد از اینکه حرف اون مرد میانسال تمام شد ٬ اون مرد جوان با یه حالت آمیخته با ترس

و هیجان رو به ما کرد و گفت: مواظب باشید٬ بعد اشاره کرد به یه مردی که آخر صف ایستاده

بود و گفت نگاه کنید ٬ مردی بود با ریش نسبتا بلند و هیکل فربه و چاق ٬گفت :اون مرد

خبر چینه و فقط منتظره یکی یه چیزی  بگه!!!

ازش پرسیدم از کجا می دونی؟ گفت از قیافش معلومه ! مگه به قیافست؟ آره دیگه !!

گرم صحبت بودیم که ناگهان صدای جرو بحث دو نفر داخل صف ما رو به خودمون آورد !!

آقا برو ته صف ؟ مگه نمی بینی صفو ؟

و اون مرد حاظر نبود بره تو صف بایسته و همه ما هم دهنمون بسته شده بود تا از

حقمون دفاع کنیم حتی اون مرد میانسالی که شعارش گوش فلک رو کر کرده بود !!!

ولی از همه اون آدمایی که تو صف بودن فقط همون مرد ریشی و فربه غیرت کرد که بیاد

و اون آدمی رو که داشت حق همه رو ضایع می کردو از بانک بندازه بیرون وخودش بره و ته

صف بایسته!!!

با خودم فکر گفتم ما که به قول خودمون ناراضی از اوضاع هستیم جرات گرفتن حقمونو

نداریم !!!

ناگهان چشمم از در بانک به اونطرف خیابون افتاد !!!

صف بزرگتری که دم سوپر مارکت روبروی بانک برای شیر یارانه ای وجود داشت و جمعیت

زیادی از زن و مرد !!!

و سوپر گوشت کنار اون مغازه ؟؟

گوشت کیلویی ۱۰۵۰۰ تومان !!!

صدای گوشنواز زنده یاد هایده از تلفن همراه یکی از مراجعان به بانک  !!!

آهای دنیا نگاه کن    ببین عاشقترینم   تو عاشقای دنیا ...............

اندوه و بیحالی و بدگمانی و یاس مردم در بازار و خیابان هم به چشم می خورد٬

مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابانها ٬دوروبرشان را نگاه نکنند٬ مبادا مورد سوءظن

قرار گیرند.                                                                       ((چشمهایش))بزرگ علوی

 

 

+ نوشته شده در 87/02/02ساعت 18:31 توسط حامد |

Code music shadmehre www.amb.blogsky.com

www.amb.blogsky.com